اخلمد
این جمعه هم چون هفته پیش خوش گذشت باز تصمیم گرفتیم بریم اخلمد شب قبل تا دیر وقت بیدار بودی صبح هر کار میکردم از خواب بیدار نمیشدی میگفتی مامان ده دقیقه بخوابم زمان نمیدونستی بر حسب عادت چون هر موقع میگفتی ده دقیقه دیگه دست از سرت برمیداشتم این حرف و میزدی تا شنیدی که خونواده بهار جون هم میخوان بیان ناراحت شدی چون از بابای بهار که به تقلید سجاد دایی امین صداش میکردی میترسیدی عزیزم از بس شیطونی میکردی مجبور بودیم از اشخاص مختلف تورو بترسونیم از محمد اقا پسردایی بابا یا از پسردایی مامان که گفتم به تقلید از سجاد دایی امین صداش میکردی یا از پلیس ها از راه دور میگفتی همکارشون هستی وقتی بهشون نزدیک میشدیم میترسیدی و...
نویسنده :
مامی مهیار
16:57
اخلمد
اخلمد
شمال92
شمال92
قبل از اینکه راه بیافتیم میخوای بدونی کی راه میافتی از لحظه ایی که راه میافتی میخوای بدونی کی میرسی عکس همیشه که خیلی خوش مسافرت بودی این دفعه یا با سجاد دعوا میکنی یا باستایش . قرار شد ستایش بره پیش سجاد بشینه و تو بیای جلو نمیدونی چقدر حسودی کردی میگفتی :اونا باهم مهربونی میکنن من دوستشون ندارم بگو باهم دوست نباشن چرا سجاد گوشیش میده به ستایش بازی کنه فقط باید من بازی کنم .....بماند که چقدر باسجاد درگیر بودی تا اخر مسافرت ده دقیه جنگ بیست دقیقه صلح بود....
نویسنده :
مامی مهیار
16:56
شمال92
دیشب شام خونه عمه راضیه بودیم قرار گذاشتیم با خانواده عمه بریم شمال . از صبح که بیدار شدی مدام میخوای بدونی کی راه میافتیم مدام میپرسی چرا چمدانمون جمع نمیکنی چرا وسایل برنمی داری لباسهای خودت و جمع کردی گذاشتی تو کیف بن تن به اضافه پتو خرسی ات گذاشتی پشت در از سطل ماسه بازی و توپ هم یادت نرفته عزیزم از سر ذوق به خونه دایی زنگ زدی تا مطمئن شی سجاد با ما میاد به خونه عمه هم زنگ زدی و با ستایش صحبت کردی تا شب که راه بیافتیم با دعوا و گریه ده بار به بابا جون زنگ زدی کی میای..... و بالاخره تصمیم گرفتی به جای انتظار از دوربین منتظر اومدن بابا باشی از شانس تو گلم فردا عید فطر نشد و ما یک شب برنامه سفرمون ب...
نویسنده :
مامی مهیار
16:56








