اخلمد
این جمعه هم چون هفته پیش خوش گذشت باز تصمیم گرفتیم بریم اخلمد شب قبل تا دیر وقت بیدار بودی صبح هر کار میکردم از خواب بیدار نمیشدی میگفتی مامان ده دقیقه بخوابم زمان نمیدونستی بر حسب عادت چون هر موقع میگفتی ده دقیقه دیگه دست از سرت برمیداشتم این حرف و میزدی
تا شنیدی که خونواده بهار جون هم میخوان بیان ناراحت شدی چون از بابای بهار که به تقلید سجاد دایی امین صداش میکردی میترسیدی
عزیزم از بس شیطونی میکردی مجبور بودیم از اشخاص مختلف تورو بترسونیم از محمد اقا پسردایی بابا یا از پسردایی مامان که گفتم به تقلید از سجاد دایی امین صداش میکردی یا از پلیس ها از راه دور میگفتی همکارشون هستی وقتی بهشون نزدیک میشدیم میترسیدی
واسه این که کمی توی ماشین اذیتمون میکردی توی اخلمد بابا جون کنار یه پلس نگه داشت از ترس نزدیک بود سکته کنی
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اخلمد
