مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

دوساعت بعدتولد

خاله جونت دقیقه ایی غافل نمیشد عکس بود که از چهره پف کرده خوشگل تو میگرفت . راستی انروز هرکس که اونجا زایمان کرده بود همراهیاشون میومدند اتاق ما تو رو ببینند خاله زهره حسابی تو پتو تورو پیچونده بود تا چشم نخوری . ...
27 مرداد 1392

یک روزبعدتولد

87/04/20 امروز به سلامتی مرخص شدیم اومدیم خونه خاله زهره کم بود حالا عکاس کم داشتی گریمور هم شدن عمه هات تر خدا عکسهاتو ببین یکروز بعد تولدت ...
27 مرداد 1392

بدون عنوان

امسال برخلاف هر سال تصمیم گرفتم واست تولد نگیرم اول قبول نکردی اما وقتی گفتم سال دیگه برای تو داداشت تولد میگیریم قانع شدی تا اینکه  فهمیدی واسه ستایش میخوان تولد بگیرن هیچی نمی گفتی ولی مشخص بود یک کوچولو ناراحتی دوست داری واسه تو هم بگیریم روز تولد ستایش رفتیم خونه عمه  راضیه تا چشمت به مهمونها افتاد رفتی تو اتاق فکر کردم خجالت میکشی چون مهمون ها خانم هستند تا اینکه کادوهای ستایش باز کردند و من بعد واست کیک اوردم تو اتاق حسابی عصبی بودی گفتی زود باش منو ببر خونه خسته شدم اولین بار بود که میگفتی تو مهمونی خسته شدم فهمیدم از نگرفتن تولد ناراحت شدی خیلی واسه سهل انگاری خودم ناراحت شدم ولی از یکطرف خوشحال شدم که دیگه ...
2 مرداد 1392