مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

شمال92

1392/5/27 16:56
نویسنده : مامی مهیار
70 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب شام خونه عمه راضیه بودیم قرار گذاشتیم با خانواده عمه بریم شمال .

از صبح که بیدار شدی مدام میخوای بدونی کی راه میافتیم مدام میپرسی چرا چمدانمون جمع نمیکنی چرا وسایل برنمی داری  لباسهای خودت و جمع کردی گذاشتی تو کیف بن تن  به اضافه پتو خرسی ات گذاشتی پشت در از سطل ماسه بازی و توپ هم یادت نرفته عزیزم 

از سر ذوق به خونه دایی زنگ زدی تا مطمئن شی سجاد با ما میاد به خونه عمه هم زنگ زدی و با ستایش صحبت کردی تا شب که راه بیافتیم با دعوا و گریه ده بار به بابا جون زنگ زدی کی میای.....

و بالاخره تصمیم گرفتی به جای انتظار از دوربین منتظر اومدن بابا باشی از شانس تو گلم فردا عید فطر نشد و ما یک شب برنامه سفرمون به تعویق افتاد و با هزار جور کلک راضیت کردیم بری شب پیش ستایش بمونی تا فر دا شب راه بیافتیم اخه هرچی میگفتیم فردا عید نیست درک نمیکردی .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)