شمال92
دیشب شام خونه عمه راضیه بودیم قرار گذاشتیم با خانواده عمه بریم شمال .
از صبح که بیدار شدی مدام میخوای بدونی کی راه میافتیم مدام میپرسی چرا چمدانمون جمع نمیکنی چرا وسایل برنمی داری لباسهای خودت و جمع کردی گذاشتی تو کیف بن تن به اضافه پتو خرسی ات گذاشتی پشت در از سطل ماسه بازی و توپ هم یادت نرفته عزیزم
از سر ذوق به خونه دایی زنگ زدی تا مطمئن شی سجاد با ما میاد به خونه عمه هم زنگ زدی و با ستایش صحبت کردی تا شب که راه بیافتیم با دعوا و گریه ده بار به بابا جون زنگ زدی کی میای.....
و بالاخره تصمیم گرفتی به جای انتظار از دوربین منتظر اومدن بابا باشی از شانس تو گلم فردا عید فطر نشد و ما یک شب برنامه سفرمون به تعویق افتاد و با هزار جور کلک راضیت کردیم بری شب پیش ستایش بمونی تا فر دا شب راه بیافتیم اخه هرچی میگفتیم فردا عید نیست درک نمیکردی .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شمال92
