پیش دبستانی
پیش دبستانی
روز اول که برگشتی به عنوان جایزه روز اول واست یه کره خریدم پسر گلم خیلی تشویق شدی با اینکه باید صبح زود بیدار بشی اما اصلا اذیتم نمیکنی خدا رو شکر با شرایط راحت کنار اومدی البته از اول اینجوری بودی سریع با شرایط جدید خودت و وفق میدادی از شیر گرفتن یا پوشک نکردن گرفته تا حالا که مثل یه محصل شبها ساعت نه میخوابی صبح هم ساعت هفت بیدار میشی البته بهت گفتیم اگه به موقع نخوابی نمیتونی صبح زود بیدار بشی و بری مدرسه و مجبور کارگر بشی و کسی که میخواد درآینده شغل خوب داشته باشه باید درس بخونه و از اونجایی که میدونی سجاد و میلاد هم شبها زود میخوابن تو هم سریع میخوابی و صبح تا میگم اگه نمیخوای بری بخواب سریع بیدار میشی و میگی نمیخوام کارگر بشم ب...
نویسنده :
مامی مهیار
20:29
92/07/01
امروز اولین روزی بود که میرفتی پیش دبستانی مسیرش به خونمون دور بود و ما و بابا برای اینکه قانونمند تر بری و برگردی واست سرویس گرفتیم اما اولین روز قرار بود صبح خودمون برسونیمت توی خونه که راحت اماده شدی بدون هیچ دردسری تازه واسه لباس فرمت ذوق هم داشتی اما همین که قرار شد از ماشین بابا پیاده بشی بغض کردی و زدی زیر گریه راستش و بخوای دلم میخواست نزارم بری داخل اما مگه میشه امسال تو باید آماده بشی برای دبستان خلاصه بردمت به هزار خواهش وتمنا داخل و با اینکه واسه اولین بار بود مربی جدیدت یا عاطفه جون میدیدم بازهم از ترفند همیشگی که عنوان میکردم یکی از همکلاسی های قدیمی من هستن راضی شدی که فقط پیش عاطفه جون بمونی با اینک...
نویسنده :
مامی مهیار
20:22
بدون عنوان
بدون عنوان
این دفعه به جای اسب گیر دادی به قایق های تندو هرچی میگم به خاطر وضعیت من نمیتونیم سوار بشیم گوش به حرفمون نمیدی ...
نویسنده :
مامی مهیار
20:02
92/06/20
92/06/20
قرار گذاشتیم با مامانی و عمه مهشید و عمه زهره اینا بریم شمال هر موقع اسم دریا میاد سریع میری مایو و وسایل شنات و ماسه بازی برمیداری و سریع آماده سفر میشی این دفعه دیگه از دریا هم نمیترسی تنهایی میری تو آب هر چی اصرار میکنم میگم جلو نرو خطرناک گوش نمیکنی
نویسنده :
مامی مهیار
19:58








