92/07/01
امروز اولین روزی بود که میرفتی پیش دبستانی مسیرش به خونمون دور بود و ما و بابا برای اینکه قانونمند تر بری و برگردی واست سرویس گرفتیم اما اولین روز قرار بود صبح خودمون برسونیمت
توی خونه که راحت اماده شدی بدون هیچ دردسری تازه واسه لباس فرمت ذوق هم داشتی اما همین که قرار شد از ماشین بابا پیاده بشی بغض کردی و زدی زیر گریه راستش و بخوای دلم میخواست نزارم بری داخل اما مگه میشه امسال تو باید آماده بشی برای دبستان خلاصه بردمت به هزار خواهش وتمنا داخل و با اینکه واسه اولین بار بود مربی جدیدت یا عاطفه جون میدیدم بازهم از ترفند همیشگی که عنوان میکردم یکی از همکلاسی های قدیمی من هستن راضی شدی که فقط پیش عاطفه جون بمونی
با اینکه تا حالا سه چهار بار اینجوری عنوان کردم که معلم زبانت یا معلم شنات ..... بامن دوست وهمکلاس بودن ولی بازهم این ترفند راحت ترین راه برای جلب اعتماد شما به یه محیط نا آشناست پسر گلم منو ببخش اما به خاطر خودت مجبورم اینجوری وانمود کنم


92/07/01
