مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

بدون عنوان

از چمخاله شب رفتیم خونه مامان خاله کتایون دوروز رشت موندیم یه روز رفتیم تله کابین لاهیجان از اونجا که برگشتیم شب راه افتادیم و رفتیم غار علیصدر و از همدان از خونواده عمورضا جداشدیم و ما برگشتیم مشهد چون واسه روز سیزده قرار بود با خانواده باباجون بریم قدمگاه عکسهایی از روز سیزده واست ضمیمه گذاشتم اونروز خونواده خاله و دایی باباجون هم با ما بودند چند عکس از غار علیصدر واست ضمیمه گذاشتم   ...
16 شهريور 1392

بدون عنوان

جدیدا توی همه کارها کمکم میکنی دیشب میخواستم جگرکباب کنم آنقدر اصرارکردی تا اجازه دادم کمکم کنی   ...
31 مرداد 1392

روزگرفتن شناسنامه

    اسم تو گلم تو شش ماهگی با باباجون انتخاب کردیم (رفتم حرم امام رضا و از کتابهای مرجع چندین اسم انتخاب کردم یه صفحه A4 و اتفاقی اسم مهیار دوبار نوشته بودم با دیکته های متفاوت و بابا گفت چون دوبار نوشتی  همین و انتخاب میکنیم )و امروز بابا رفت واست شناسنامه بگیره هنوز به هیچ کس لو ندادیم بابا که ظهر اومد خونه بالاخره قطعی اسم تو اعلام کرد آنقدر نوزاد آرومی هستی گلم اصلا گریه نمیکنی هزارماشا...عاشقتم ...
30 مرداد 1392

ثبت نام شنا استخر برق

٣٠/٥/٩٢صبح امروز رفتیم برای ثبت نام شنا برای ترم جدید عزیزم نمیدونم چرا همین که قرار شد بری داخل و فهمیدی من نمیتونم بیام شروع کردی به گریه خیلی برام تعجب آور بود نمیدونم این یکسال که مهد نرفتی باعث شده خیلی وابستگی برات ایجاد بشه یا چون همیشه تو استخر بانوان آموزش میدیدی توقع  داشتی من هم باهات بیام داخل خلاصه خیلی اذیت کردی نه دلت میومد بیای بریم خونه و از شنا کردن صرفنظر کنی (به قول خودت میخوام برم مدرسه شنا قهرمان بشم ) نه میرفتی داخل دوسه بار لباس تنت کردم باز میگفتی مایو تنم کن میرم همین که از در میرفتی داخل باز برمیگشتی بالاخره عصبی شدم  و گفتم من رفتم و داستان تکراری همیشگی و شما دنبال من باگریه میومدی دلم واست میسوخت...
30 مرداد 1392

عکس سه روزگی

عزیزم امروز٢٨/٥/٩٢عصر نهارخونه عمه راضیه دعوت بودیم یک دو تا عکس از نوزادی که نداشتم تو کامپیوتر عمه پیدا کردم گذاشتم تووبلاگت   ...
28 مرداد 1392