مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

یک ماهگی

امروز مهمونی دعوتمون کردند اولین مهمونی تو توی دوازده روزگی رفتی اما عکس نگرفتم ازت عزیزم ولی امروز یک ماهت تمام میشه داریم میریم عروسی خاله مریم ...
27 مرداد 1392

روز دهم تولد

ده روزه شدی عزیزم حالا نوبت به مراسم حمام کردن تو رسیده اما بند ناف تو هنوز کنده نشد دلم ریش میشه چشمم که به بند ناف تو میافته اینم عکس بعد حمام ...
27 مرداد 1392

روزیازدهم

از امروز من و پسرم تنها شدیم همه رفتن خونه هاشون من موندم یه دنیا بی تجربگی و یه عروسک ناز که مجبورش کردم پستونک بخوره تنها راهی که برای ساکت کردن یه نوزاد بلد بودم ...
27 مرداد 1392

اتمام ترم 2شنا

عزیزم امروز آخرین روز ترم دوم شنا بود پیشرفتت عالی بود و بهمین دلیل بعد اتمام کلاس میترا جون یه مربی دیگه به نام آقای جواد روحی نژاد واسه ادامه کار بهمون معرفی کرد  که اگه خدا بخواد با ایشون شنارو ادامه بدی  که از ترم سه به بعد بتونیم ببریمت مدرسه شنا همین که از میترا جون شنیدی میتونی بری مدرسه شنا کلی ذوق کردی تا از کلاس خارج شدی به باباجون گفتی من میتونم برم مدرسه شنا. عزیزم هر موقع حرف از مدرسه میشه تو فکر میکنی بزرگ شدی یا به قول خودت مرد شدی که میتونی بری مدرسه . البته باید واست توضیح بدم عزیزم مدرسه شنا رو هرکس سه تا شنا کرال پشت وسینه و قورباغه رو یاد داشته باشه میتونه بره و ربطی به سن نداره ......هاهاها ...
27 مرداد 1392

شمال آبان 91

امسال عزیزم زیاد به مسافرت بردیمت . با متین و خانوادهش. به همین دلیل  تو خیلی خوشحالی بودی این دفعه تصمیم گرفتیم باقطار بریم تهران و از اونجا با ماشین عمو محمد بریم شمال ... توی قطار اروم نمیگرفتی دست و پات بسته بود و مدام میپرسیدی کی میرسیم اخه این دفعه جاده هم نبود که باز مثل دفعه های قبل با خاطرات قبلی خودت و سرگرم کنی یه عادت جالب تو این  بودکه تمام جاهایی که از دوسالگی تو رو به مسافرت بردیم مامان جون یادته مثلا این که کجا صبحانه خوردیم یا این توربین بادی کجاست البته در مسافرت که هستیم مدام برات توضیح میدم الان کجا هستیم کجا میریم این چیه اون چیه .... و هرچی که تو سرگرم کنه ...
27 مرداد 1392