چهارشنبه سوری 91
چهارشنبه سوری رفتیم خونه خاله زهره منتظربودیم تا دایی بابا بیان بریم آتیش روشن کنیم از سر شب مدام گریه میکردی بریم بیرون اتیش بازی کنیم بارون میومد و عزیزم هرچی بهت میگفتیم زیر بارون نمیشه آتیش روشن کرد باور نمیکردی بالاخره ساعت یازده بارون قطع شد و ماهم تونستیم بریم آتیش بازی
نویسنده :
مامی مهیار
17:19










