مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

یه حسادت کوچولو

امروز رفتیم واسه خرید داداش عزیزم البته اگه میگم داداش به این دلیل (بااینکه وجود خارجی واسه شما نداره ولی از روز اول که فهمیدی مهمون ما پسر بهش میگی داداش و همین خیلی ها رو به خند وا میداره و نشان از علاقه بیش از حد شما به نوزادمونه) عزیزم اول که لباس انتخاب میکردی ولی یکم که گذشت بنای ناسازگاری گذاشتی که خسته شدم برگردیم خونه البته اشتباه از من و بابا بود باید اول واسه شما خرید میکردیم بلافاصله بابا جون بردت توی مغازه اسباب بازی فروشی و یه ماشین کنترلی نارنجی خریدید و آروم شدی دیگه بهانه نمیگرفتی  این و بدون که خیلییییییییییی عزییییییییییییییییییییییییییزی واسم  امروز تا همیشه . ...
15 آبان 1392

قدرت درک مسایل

عزیزم دارم ذهن کوچولوتو واسه اومدن دادشت آماده میکنم اما آنقدر فهمیده شدی که نیازی به اینکار نیست خیلی بهتر از ما بزرگترها میتونی تمام مسایل واسه خودت حل کنی یه اختلاف کوچولو که من با بابا دارم دلت غصه دار میشه و مدام میخوای مشکلمون حل کنی مثلا من به بابا  میگم بریم سریعتر واسه نی نی خرید کنیم و بابا میگه هنوز زوده تا متوجه شدی که من ناراحتم اومدی تو اتاق و میگی مامان عیب نداره من که از اون پتو کوچیکها دو تا دارم یکی شو بردار برای دادش دورش بپیچ فعلا تا برین واسش بابا لباس بخرین یا به بابا میگی خوب داداش لباس نداره سرما میخوره خلاصه میانجگری هم میکنی قربون درک و فهمت بشم مادرم
15 آبان 1392

92/07/15عکس باستایش

عروسی عمه فاطمه عکس باستایش البته به هزار التماس از آخر هم خانم عکاس وقتی گفت یه ژست مثل کریستین و زنش بهت میده راضی شدی بایستی و عکس بگیری از آخر هم رو کردی به خانمه و گفتی کریستین زن نداره ...
15 آبان 1392