مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

دیدن مهبد

از بیمارستان مرخص شدیم اومدیم خونه مامانی دنبالت توی خیابون میدویدی از ذوق که داداش تو ببینی واقعا میشد خوشحالی تو حس کرد اصلا سراغ تبلت تا خونه نگرفتی ولی مدام میخوای داداشت تو بغل کنی اخه خیلی زوده ...
30 دی 1392

به دنیا اومدن مهبد

امروز سی ام آذر ماه شب یلدا قرار بریم خونه مامانی بیشتر از اینکه از به دنیا اومدن داداشت خوشحال باشی مدام میپرسی من خونه کی میزاری میبریم پیش خاله زهره شبم اونجا میخوابم و خوشحالی از اینکه شب بری مهمونی بخوابی . عصر داشتم وسایلمون اماده میکردم تا دیدی مسواک و ساک بچه اماده کردم بغض کردی فکر کردی میخوام بریم شمال و شمارو نبریم برات توضیح دادم وسایل بیمارستان . یادم رفت بگم از یه موضوع دیگه هم خوشحال بودی اینکه بیمارستان واسه به دنیا اومد ن داداشت تبلت بهت میده . با بابا رفتیم عموپورنگ و یه ساک بزرگ اسباب بازیهای مختلف واست خریدیم که هر کس اومد دیدن مهبد بگیم واسه شما کادو اورده . ...
30 دی 1392

بدون عنوان

هر چه به اومدن مهمون کوچولو نزدیکتر میشیم من نگران میشم که نکنه تو روحیه شما تاثیر منفی بزار از همین الان دارم تمرین میکنم به هیچ عنوان دعوات نکنم و تا میتونم باهات مدارا کنم در ضمن شما هم دل نازک شدی تا بهت میگم این کار اشتباه شروع میکنی به گریه  خیلی از این میترسم که دچار احساس منفی حسادت بشی یا خدای نکرده بازگشت روانی داشته باشی هرچی کتاب و مطلب هم میخونم به استرسم بیش تر اضافه میشه آخه من رعایت کنم بزرگترها چی امیدووووووووووووووارم بازهم مثل همیشه شرایط و درک کنی و واست نشه یه بحران     ...
15 آبان 1392