دیدن مهبد
از بیمارستان مرخص شدیم اومدیم خونه مامانی دنبالت توی خیابون میدویدی از ذوق که داداش تو ببینی واقعا میشد خوشحالی تو حس کرد اصلا سراغ تبلت تا خونه نگرفتی ولی مدام میخوای داداشت تو بغل کنی اخه خیلی زوده ...
نویسنده :
مامی مهیار
19:25
به دنیا اومدن مهبد
امروز سی ام آذر ماه شب یلدا قرار بریم خونه مامانی بیشتر از اینکه از به دنیا اومدن داداشت خوشحال باشی مدام میپرسی من خونه کی میزاری میبریم پیش خاله زهره شبم اونجا میخوابم و خوشحالی از اینکه شب بری مهمونی بخوابی . عصر داشتم وسایلمون اماده میکردم تا دیدی مسواک و ساک بچه اماده کردم بغض کردی فکر کردی میخوام بریم شمال و شمارو نبریم برات توضیح دادم وسایل بیمارستان . یادم رفت بگم از یه موضوع دیگه هم خوشحال بودی اینکه بیمارستان واسه به دنیا اومد ن داداشت تبلت بهت میده . با بابا رفتیم عموپورنگ و یه ساک بزرگ اسباب بازیهای مختلف واست خریدیم که هر کس اومد دیدن مهبد بگیم واسه شما کادو اورده . ...
نویسنده :
مامی مهیار
19:22
خستگی بیش از اندازه
کلا با خوابیدن مشکل داری ساعت دوازده شب در حال بیهوشی . ...
نویسنده :
مامی مهیار
19:17
دیروز
امروز
بدون عنوان
هر چه به اومدن مهمون کوچولو نزدیکتر میشیم من نگران میشم که نکنه تو روحیه شما تاثیر منفی بزار از همین الان دارم تمرین میکنم به هیچ عنوان دعوات نکنم و تا میتونم باهات مدارا کنم در ضمن شما هم دل نازک شدی تا بهت میگم این کار اشتباه شروع میکنی به گریه خیلی از این میترسم که دچار احساس منفی حسادت بشی یا خدای نکرده بازگشت روانی داشته باشی هرچی کتاب و مطلب هم میخونم به استرسم بیش تر اضافه میشه آخه من رعایت کنم بزرگترها چی امیدووووووووووووووارم بازهم مثل همیشه شرایط و درک کنی و واست نشه یه بحران ...
نویسنده :
مامی مهیار
21:10







