جشن تولد6سالگی(پلی به گذشته)
شب فوتبال آرژانتین و ایران
داداش جون سنت کرده بودیم بی تابی میکرد میخواستیم بریم تو خیابون با ماشین دور بدیم تا بچه ساکت بشه مجبورمون کردی تا فوتبال تمام نشد خونه بمونیم از اونجا هم اومدیم تو خیابون با اینکه نتیجه بازی مساوی بود اما خیابونها شلوغ بود رفتیم سمت طرقبه و بعد هم باغ سپیدار واسه قرار داد تولد تو ومهمونی داداشت یه بره کوچولو بود به نام نازگل بغل کردی اومدی ازت عکس بگیریم ...
نویسنده :
مامی مهیار
1:48
دردسرهای فوتبال
با اینکه کلاس ucmasو شنا از طرف مدرسه میری بازهم تا فهمیدی صدرا و وهاب میرن کلاس فوتبال مارو مجبور کردی ببریم ثبت نامت کنی اول که موقع ثبت نام کلی صرار داشتی با وهاب و صدرا که هفت سال از تو بزرگترندکلاس بری که موفق شدی بعد هم موقع خرید لباس میگفتی لباس نکونام بخریم که بشی کاپیتان تیم بعد هم به لباس شماره 16 قوچانژاد رضایت دادی ولی وقتی از کلاس برمیگشتی وای وای واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...
نویسنده :
مامی مهیار
1:39
عکس با آقا و داداش
خدانکنه از داداش عکس بگیریم به خاطر حساسیت که داری میای سریع که با من هم بگیرید آقا و مهبد عکس مینداختن که اومدی نشستی رو پای آقا که سه نفری بگیریم ای شیطططططططططططططططططططططون ...
نویسنده :
مامی مهیار
1:33
بدون شرح
عاشق زیارت حرمی هرشب دایی جون میاد خونمون التماس میکنی بیدار بمونیم تا نماز صبح بریم حرم جالب ماها جا میزنیم خوابمون میگیره ولی تو تا خدا صبح اصرار داری بریم ...
نویسنده :
مامی مهیار
1:29
صبح بخیر
صبح ها به علت دیر خوابیدن های شبانه دیر بیدار میشی از خواب مجبور م با مهبد از خواب بیدارت کنم چشمت که به مهبد میافته دیگه بی چون و چرا از خواب بیدار میشی ...
نویسنده :
مامی مهیار
1:25









