مهیارجونمهیارجون، تا این لحظه: 18 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

سیدمهیار قدمگاهی

شب فوتبال آرژانتین و ایران

داداش جون سنت کرده بودیم   بی تابی میکرد میخواستیم بریم تو خیابون با ماشین دور بدیم تا بچه ساکت بشه مجبورمون کردی تا فوتبال تمام نشد خونه بمونیم از اونجا هم اومدیم تو خیابون با اینکه نتیجه بازی مساوی بود اما خیابونها شلوغ بود رفتیم سمت طرقبه و بعد هم باغ سپیدار واسه قرار داد تولد تو ومهمونی داداشت  یه بره کوچولو بود به نام نازگل بغل کردی اومدی ازت عکس بگیریم ...
17 شهريور 1393

دردسرهای فوتبال

 با اینکه کلاس ucmasو شنا از طرف مدرسه میری  بازهم تا فهمیدی صدرا و وهاب میرن کلاس فوتبال  مارو مجبور کردی ببریم ثبت نامت کنی اول که موقع  ثبت نام کلی صرار داشتی با وهاب و صدرا که هفت سال از تو بزرگترندکلاس بری که موفق شدی بعد هم موقع خرید لباس میگفتی لباس نکونام بخریم که بشی کاپیتان تیم  بعد هم به لباس  شماره 16 قوچانژاد رضایت دادی ولی وقتی از کلاس برمیگشتی وای وای واییییییییییییییییییییییییییییییییییییی   ...
17 شهريور 1393

عکس با آقا و داداش

خدانکنه از داداش عکس بگیریم  به خاطر حساسیت که داری میای سریع که با من هم بگیرید آقا و مهبد عکس مینداختن که اومدی نشستی رو پای آقا که سه نفری بگیریم ای شیطططططططططططططططططططططون ...
17 شهريور 1393

بدون شرح

عاشق  زیارت حرمی هرشب دایی جون میاد خونمون التماس میکنی بیدار بمونیم تا  نماز صبح بریم حرم جالب ماها جا میزنیم خوابمون میگیره ولی تو تا خدا صبح اصرار داری بریم   ...
17 شهريور 1393

صبح بخیر

صبح ها به علت دیر خوابیدن های شبانه دیر بیدار میشی از خواب مجبور م با مهبد از خواب بیدارت کنم چشمت که به مهبد میافته دیگه بی چون و چرا از خواب بیدار میشی ...
17 شهريور 1393