بدون عنوان
امروز جمعه باعمه اینا قرار گذاشتیم شما ستایش ببریم پارک ملت ...
نویسنده :
مامی مهیار
19:13
بدون عنوان
رفته بودیم سینما بابازرگ زنگ زد باهاش صحبت میکردی انقدر جدی که نگو راستی میدونی بابازرگ اسمتو چی گذاشته بود :ایشمک و خاله اینا بهت میگفتن :اصغر نمیدونم چرا ولی هرکی واست یه اسمی انتخاب کرده بود و خلاصه زحمت مهیار گفتن به خودشون نمیدادن ...
نویسنده :
مامی مهیار
19:10
بدون عنوان
بالاخره با گریه و زور موفق شدن توی مهد شما نگه دارن اما مشکل بزرگ مون این بود که میلاد پیش دو بود و شما میخواستی با میلاد توی یک کلاس باشی خانم حیدری مدیر مهد میگفت میبریمش تو کلاس خودش اما دوباره پشت سر میلاد گریه میکنه .راستی تاروزی که مهد نبرده بودم میدونستم باهوشی اما نمیدونستم پیشرفت با هم سن و سالهایت فرق داره خانم حیدری میگفت رفتارش مهارت مداد گرفتن و نقاشی مثل بچه های سه سال و حیف که بزاریمش پیش نوزادان واسه همین رفتی تو گروه سه تا چهارسال که تقریبا یکسال از همشون کوچکتر بودی و اونجا متوجه شدم توانایی اموزش دیدن داری عزیزم
نویسنده :
مامی مهیار
19:05
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
امروز روز سی ام شهریور ٨٨ میخوام برم مهدکودک خاله جون هم میلاد به خاطر شما گذاشت همون مهد چون روزهایی که من نمیرسم بیام دنبالت و کلاس دارم خاله بیاد بری خونشون و من بعد بیمارستان بیام دنبال شما روزهای سختی پیش رو داریم نمیدونم با اون محیط چه جور برخورد میکنی روز ثبت نام که ظاهرا خوشت اومده بود چون تاپ سرسره داشت
نویسنده :
مامی مهیار
18:52
بدون عنوان
بدون عنوان
از تبریز دوباره برگشتیم چمخاله یه شب موندیم و رفتیم به سمت قم و جمکران ...
نویسنده :
مامی مهیار
18:48









