بدون عنوان
عزیزم امروز با بابا رفته بودیم سر ساختمانشون جرثقیل داشتن (راستی به جرثقیل میگفتی جرثگلیل ) ازتوی ماشین مدام بی تابی میکردی پیاده شیم بردمت از نزدیک یه مقدار نگاه کردی و برگشتیم تو خونه رفتی تو اتاقت یه نیم ساعت ازت خبری نبود من هم داشتم نهار اماده میکردم اومدم بهت سر بزنم که دیدم یه چیزی با توپت گوش پاک کن و یه سنجاق که فکر کنم از پشت بالشت بازش کردی درست کردی و گفتی مامان جرثگلیل درست کردم خیلی واسم جالب بود دوتا عکس گذاشتم ضمیمه ...
نویسنده :
مامی مهیار
13:49
بدون عنوان
بدون عنوان
از یکسالگی به بعد کاملا علاقه تو به پسر بچه ها نشون میدادی با دخترها میونت خوب نبود یا گریه بود یا دعوا اما بر عکس عاشق سجاد و میلاد و وهاب بودی جدیدا هم کیارش پسر خانم حیدری مدیر مهد تون هم اضافه شده بود
نویسنده :
مامی مهیار
13:41
بدون عنوان
بدون عنوان
به بابات تا دوسالگی میگفتی علی اقا هرچی میگفتیم بابا بگو زشته میگی علی اقا حرف حرف خودت بود . گفتم از یک سالگی کاملا صحبت میکردی بعضی وقتها میترسوندمت که بخوابی میگفتم نمکی میاد میبرتت با خودش که شاید بخوابی اخه شبها تا دیروقت بیدار میموندی شماهم به تقلید از ما بابا جونت میترسوندی و با زبان کودکانت میگفتی عل اقا نمکی میادها میبرت بیا بخواب از خونه تمیز کردن یا صحبتامون کپی برداری میکردی و بلافاصله تحویلمون میدادی ...
نویسنده :
مامی مهیار
13:37






